سعی در بهبود رابطه کردم اما نتیجه مطلوب ندیدم ، یه دقیقه خوبیم دو دقیقه بد روزگار است دیگر میگذرد با رنگ سیاه و سپیدش .... باید همه جورشو دید و چشید
خدا را شکر حالش بهتر شد و اخلاقشم اومد سر جاش
نمیدونم شاید من به صبوری شوهری عادت کردم و این بی صبری های امروزش برام آزار دهندست 
شاید دلم برای خنده هاش تنگ شده بود ... وقتی لبخندو دیدم روی صورتش آروم شدم و خندیدم
شاید دلم برای آغوشش تنگ شده بود که بی مهابا بدون ترس از واگیری این بیماری مزمن خودمو جا دادم بین بازوهای مردونش ...
برنامه سفر ریختیم اما بی نتیجه موند ... دلم بازم یه سفر میخاد 
برچسب:
نویسنده: یلدا مقدم