شوهری تلویزیون خریده یسریوسایل دیگه ، نزدیکه عیده ظهر از سر کارم رفتم خونشون عصر هم زدیم رفتیم بازار هنر بعد کلی گشتن و دور دور یه دستبند خشکل برداشتم خیلی دوستش دارم الهی قربونش برم پا به پام میاد و میگرده انتخاب میکنه و به دلم رفتار میکنه عاشق این صبرشم
بعدش بدو بدو رفتیم نمایندگی لوازم خانگی که خیابون شبخ بهایی هستن ماشین طرفشوییما فاکتور کردیم و فرستادیم در خونه شوهری ، به مامانش هم زنگ زد گفت اماده باشن بعدش زدیم رفتیم همبرگر نارانی که خیلی معروفه و قبلنا همبرای خوبی داشته منکه تازگی اصلا دوست نداشتم غذاشو نیم ساعت بیشتر وقت نداشتیم به سانس بلیط سینما که اینترنتی گرفته بودیم برسیم ...
صف طولانی بالاخره تموم شد و رفتیم به سمت سینما و به موقع رسیدیم ...
فیلمش من سالوادر نیستم بود کمدی بود بدک نبود موضوع جالبی نداشت اما خنده دار بود شامو پای فیلمه زدیم بر بدن و چیپس و ....
وقتی رسیدیم خونه ماشین ظرفشویی هم رسیده بود با هر سختی بود دوتایی بردیمش انباری پایین گذاشتیم
شب خوبی بود شب خیلی خوبی با حسای رنگارنگ و زیبایی که داشت
در کنار رضا بودن برام آرامش به تمام معناست ...
برچسب:
نویسنده: یلدا مقدم